آوازی برای ماه

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ۰۳:۳۳ ق.ظ

کتابم رو باز میکنم. کتاب الکترونیکی البته ! 

 چیز زیادی ازش نمونده، سریع تموم میشه.

 از روی تخت بلند میشم و میرم آشپزخونه. یه صدای جدید میاد، یه آواز، آواز جیرجیرک‌ها.

 چند دقیقه به ارکستر بزرگ و هماهنگشون گوش میدم، آوازشون تمومی نداره. 

 رو تخت می‌شینم؛ یه انیمیشن میبینم. یکم بعد، هوس بستنی میکنم. بستنی شکلاتی ساده.

 یکم که میگذره، متوجه میشم آواز جیرجیرک‌ها تموم شده. باز میرم آشپزخونه، از اونجا هم صدایی نمیاد. شاید خسته شدن، شایدم دیگه دلیلی ندارن برای آواز خوندن.

 روی تخت دراز میکشم. چشمامو می‌بندم. هوا خنک‌تر شده.

 یکم بعد، صدایی به گوشم میرسه‌. صدای بلند یه جیرجیرک. یه جیرجیرک تنها. 

 با خودم فکر میکنم، به نظر میاد اونیه که از همه بلندتر میخونه؛ آخه صداش آشناست؛ ولی چرا تنها میخونه ؟ چرا کس دیگه ای باهاش همخوونی نمیکنه ؟

 بعد فکر میکنم، شاید همخوانشو گم کرده.شایدم دلش میخواد برای خودش بخونه. وقتی کسی صداشو نمی‌شنوه. یعنی می‌شنوه، گوش نمی‌ده. 

 نزدیک پنجره اتاق میشم، دنبال ماه میگردم ولی پیداش نمیکنم. دیده نمیشه.

 جیرجیرک آوازش تمومی نداره. 

 شاید دلتنگ ماهه، اونقدر میخونه تا ماه صداشو بشنوه. تا وقتی صداشو شنید، اونوقت بفهمه جیرجیرک چقدر دوستش داره.

 جیرجیرک هنوز میخونه، برای ماه میخونه.

موافقین ۱۵ مخالفین ۰

این...خیلی....قشنگ....بود!

خوشحالم به نظرت قشنگ بوده =)

خیلی وقتا به اینکه همچین ذهن خفنی داری و اینجوری به مسائل نگاه میکنی حسودیم میشه..

وای آیلین این حرفت خیلی خوشحالم کرد…=)))

سلام‌.سلام.سلام... .:).

درودبرشما؛).

اوممم،چه زیباوقشنگ  بودش!

حالا،انیمیش وکتابه چه بودن!؟😅🎈

ماهم یه چندتا جیرجیرک توی حیاط خانمان هستن،نوبتی ویاگروهی میخوانن؛).❄

سلام و درود بیکران بر شما =) 
ممنونم ! 
انیمیشن میچل ها دربرابر ماشین 
کتاب، کتابخانه نیمه شب
دیگه وقت پاییزه و شروع کردن به کنسرت گذاشتن :)

شاید میخونه تا ماه پیدا شه و مهتابشو روش بندازه.. شاید وقتی نور افتاد روش هم خواناشم پیداش کنن.

 

وقتی چیزایی که نوشتی رو میخونم اون جمله "در ساده ترین حالت ممکن بینهانت را ببین" برق میزنه. خیلی قشنگن

شاید...شاید های زیادی وجود داره... 

چه قشنگ توصیف کردی :) میدونی، دقیقا همینه که زندگی رو زیبا می‌کنه...یه جورایی فهمیدم که دیگه نمیتونی منتظر یه شگفتی غیر منتظره و یه ماجرای هیجان انگیز باشیم...زندگی همین چیزاست، یا بهتره بگم زیبایی هاش همیناست، آواز جیرجیرک ها و روشنایی ماه :) 

انقد خوشگل بود ک میخام گریه کنم...(":

آخه چرا ؟، زیبایی هارو دریاب هلی عزیز :)) 

خیلی قشنگ بود خبTT

:)))

*دست زدن 

دوسش داشتم، نسبت به صدای جیرجیرکا حس بهتری پیدا کردم 

شاید از رو مخ بودن به یه صدای ارامش بخش تغییر کرد: "

*تعظیم کردن 
اوه واقعا به نظرت رو مخن ؟، چه عجیب :" 
خوشحالم تونستم نظرتو راجع بهشون عوض کنم ^-^

اره رو مخن عجیبم نیست..چون فقط یه چیزو تکرار میکنم جیر جیر جیر جیر..و بعد  قط میشه با خودم میگم خدایا شکرت و همون لحظه"جیرجیر جیر..و این منم که میخوام سرم رو بکوبونم تو دیوار 

ولی الان با خودم گفتم اوه من چه بی رحم بودم..اونا داشتن ماه رو صدا میزدن..

چون دلشون برای ماه تنگ شده..

*این فرد احساسی شده +میتوانید توجه نکنید..

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">