Blood on the streets

چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۳۶ ق.ظ

 خشم می‌تونه چیز خوبی باشه. می‌تونه یک محرک باشه و بهت انگیزه بده. می‌تونه منجر به کارهای بزرگ بشه. برای من اما اینطور نیست. خشم باعث شده این دو روز مغزم توان پردازش کردن اطلاعات رو نداشته باشه. برای همینه که نسبت به مجازی شدن امتحان‌ها بی‌تفاوتم، یا وقتی بهم زنگ می‌زنن نمی‌تونم جواب بدم. مغزم گیر افتاده. گیر افتاده بین خون‌ها و فریاد و اشک‌ها، بین غم‌های بزرگ. 

 «باید غم بزرگ رو به کاری بزرگ تبدیل کنیم.» این جمله‌ایه که احتمالا اولین بار در ده سالگی شنیدمش و در طول زندگیم خیلی بهش فکر کردم. نمی‌دونم می‌شه این غم رو هم به کار بزرگ تبدیل کرد یا نه، تا الان فقط تونستم به خود اون غمی که در قلب و ذهنمه بپردازم. اخبار مختلف رد می‌شن و من فقط به بزرگ شدن غم و خشمی که درونمه فکر می‌کنم. به آدم‌هایی که تا حالا ندیدمشون و دوستشون دارم. به اینکه چقدر در برابرشون ترسو و ضعیفم. فکر می‌کنم که اون‌ها نترسیدن؟ آدم لحظه‌ی آخر زندگیش چقدر ترس رو حس می‌کنه؟ یا وقتی داره کتک می‌خوره چقدر از وجودش درده و چقدر ترس؟ 

 تقریباً هر روز به این فکر می‌کنم که دلم می‌خواد داستان آدم‌ها رو ثبت کنم. مثلاً ازشون مستند درست کنم یا جایی بنویسم که فراموش نشن؛ که مردم یادشون نره کسی که شنیدن مُرده چه داستانی داشته. فکر می‌کنم مهمه که بفهمیم آدم‌ها زندگی داشتن و روزی زنده بودن، چون احتمالاً زندگی چیزیه که نباید از دستش بدیم، حتی اگه بترسیم.  

 احتمالاً ترسیدم. اگه نمی‌ترسیدم شاید می‌تونستم با غم بزرگم یک کاری کنم؛ اما فکر می‌کنم که چقدر دست خودمه که باهاش کاری انجام بدم؟ در نهایت چه چیزی رو می‌تونم فدا کنم؟ مثلا می‌تونم بمیرم؟ می‌تونم؟ 

 مرگ چیزیه که هر روز باهاش مواجه می‌شم. مرگ آدم‌ها، رویاها و زندگی رو می‌بینم. نمی‌دونم آدم چقدر می‌تونه با از دست رفتن چیزها ادامه بده. نمی‌دونم کی به دیدن مرگ همه چیز عادت می‌کنم.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰

واقعا تحمل و صبر بزرگی می خواد تا بتونه یه فرد سر پا بمونه با دیدن این صحنه ها و کارش بالخصوص اینطوری ایجاب بکنه که باید تو اون صحنه ها حضور پیدا کنی تا شاید بشه برگردون اون افراد رو به زندگی ای که از دست میدن یا دادن .... 

زندگی همه ما آدم ها قطعا چیزی نیست که بشه راحت ازش دست کشید در هر حال باید ادامه داد چون معلوم نیست این چرخ دنده زندگی ما کی از حرکت بایسته  و چطور .... پس تا هستیم باید ادامه داد 

خشم می‌تونه فلج کننده‌ترین باشه. من بعد از سال ۴۰۱ دچار خشم بودم. یه خشم شدید نسبت به محیط. هیچ کاری نکردم. هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. متأسفانه اون خشم در گذر زندگی جاش رو به یأس داد. من مدت‌های مدیدیه مأیوسم و هنوز نمی‌دونم روزی می‌رسه که بنویسم «من امیدم را در یأس یافتم»؟

بعید می‌دونم...

مبادا روزی که غم و خشمت مدفون بشه و ازش یأس جوانه بزنه.

"چون احتمالاً زندگی چیزیه که نباید از دستش بدیم، حتی اگه بترسیم."

:*))))

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">