طعم هلو

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۲۴ ب.ظ

 

 در رو که کوبید، فهمیدم از خرید برگشته. 

 در و باز کردم و با قدمهای سریع وارد آشپزخونه شد تا خریدها رو بزاره جای همیشگی. همینطور که دستهاشو میشست، به من که تو خریدها کندوکاو میکردم گفت :« برات هلو خریدم. » با خوشحالی، یکی انتخاب کردم؛ گفت :« از رسیده هاش بردار.» اونی که برداشته بودم رو گذاشتم سرجاش و یکی دیگه رو انتخاب کردم. 

 وقتی شستمش، طبق معمول گفت :« خوب شستیش ؟» جواب دادم :« آره خوبه خوب. » 

 یه بشقاب و چاقو برداشتم و روی میز ناهارخوری گذاشتم. رفتم کتابم رو بیارم که همزمان با خوردن هلو بخونمش. 

 کتاب رو رو میز گذاشتم و چاقو رو تو دستم گرفتم. پوست هلو رو کندم. داشت اخبار میدید. ازش پرسیدم :« هسته جداست ؟» گفت :« آره، فروشنده که گفت هسته جداست. » 

 سعی کردم هسته شو جدا کنم، ولی نشد. گفت :« باید قبل از پوست کندن هسته شو جدا میکردی. حالا دیگه همونطوری تیکه کن و بخور. » 

 با چاقو تیکه تیکه اش کردم. قبل از اینکه یدونه شو بزارم تو دهنم گفت :« ولی فکر کنم خوشمزه باشه. » وقتی یه تیکه گذاشتم تو دهنم، چشمامو بستم. بدون جویدن، انگار خودش آب میشد. لبخند زدم و بهش گفتم :« خیلی خوشمزه اس. »

 با هربار خوردن یه تیکه از هلو، چشمامو میبستم و به طعمش فکر میکردم. طعم شیرینش، محشر بود. 

 گفتم :« میخوری خودت ؟» گفت :« نه، چایی ریختم. » 

 ظرف هلو رو برداشتم و وارد اتاق مامان شدم. تعارف کردم. یکی برداشت و به حرف زدن با تلفن ادامه داد. 

 فکر کنم بحث دیروز رو یادش نبود، شاید هم میخواست یادش نباشه. 

 شایدم هم طعم هلو اونقدر شیرین بود که شیرینی آشتی محسوبش کرد. 

 ولی هرچی که بود، مزه اش هنوز زیر زبونمه. شاید میخواد مجبورم کنه امروزم مثل خودش شیرین درست کنم...

 

 

 

+ صد روز گذشت از وقتی اینجا نشسته ام اینجا و دارم  مینویسم...

++ کاش میشد ذهن دیگران و خوند...

+++ هر کس کامنت بزاره، نه یک دستگاه 206 برنده میشه، نه شمش طلا؛ ولی نویسنده رو خوشحال میکنه D: 

++++خوبید، خوشید، سلامتید ؟ D::

موافقین ۱۰ مخالفین ۰

خیلی قشنگ بود :" شیرینیش دعوام با دوستامو از بین برد :")

 

صد روزگی وبتون مبارک D:

:"

خوشحالتون کردم؟D:

بلی بلی...شما خوبید؟D:

مرسی پری چان =)) چقدر خوب، خوشحال شدم :) 

بازم ممنوننن D: 

خیلی زیاااد، اصلا هروقت کامنت می‌زاری خوشحالم می‌کنی D:: 
خوبم به خوبی شما D: 

چه قشنگ.. :">

 

صد روزگی وبتون مبارک D:

ممنونم *-*

سپاس بیکران =) 

نوشته‌ی شیرینی بود:")

 

صد روزگی فضا نوشت مبارک*-*

واقعا ؟ خوشحالم :) 

ممنون و متشکر *-*

منم هلو خیلی دوست دارممممTT

هلو محشره T-T

چه راحت و ساده و روون و به قول بچه ها،شیرینD::

اینا خیلی بیشهور شدن،اصلا کامنت نمیدن:"/

مرسی آیسانِ عزیز D: 
الان به نسبت همیشه کامنت زیاد دادن، خوشحال شدم T-T 

چه زیباا:>

+مبارکهه*-*

++اره...

++++بله شما چطور؟خوب و خوش و سلامتید؟D:

 

سپاس از شما *-*\
+ مرسییی 
++ هعی...
++++ خدارو شکر که خوبید، منم خوبم D: 

با خوندنش، شیرینیشو حس کردم "-"

صد روزگیت مبارک *-*

چقدر خوب هیونِ عزیز =) 
خیلی ممنونم *-*

صد روزگیت هلویی *-*

هق...خیلی قشنگ بود TT سپاس ! 

*برای خوشحال کردن نویسنده*

صد روزگی اینجا هم خیلی مبارک باشه :) ایشالا صد هزار روزگیش.

ممنونم =)، مرسی که به فکر خوشحال کردن من بودید :] 

هلو ... میوه محبوب 

هلو... میوه دلنشین 

جه قشنگ^^

صد روزگی وبتون مبارک╰(*°▽°*)╯

ممنونم =) 
بازم ممنون ⁦(*´ω`*)⁩

۱۰۱ روزگی وبت مبارک اولا!

این قالب چه بوی خوبی میده دوما!( بوی بستنی انبه...نمیدونم چرا ولی میده)

و اینکه....میگم بعضی از متنا شیرینن...دقیقا مال تو بود

خیلی مرسی و چه جالب که توجه کردید اولا ! 
چه جالب... خیلی باحال بود حرفتون دوما ! ( من عاشق بوی انبه و بستنیشم :) ) 
تعریفتون برام خیلی ارزشمنده ویلی ونکای عزیز :)) سپاس ! 

هلو واقعا یه میوه بهشتیه(":

 

 

+صد روزگی مبارک*-*

صددرصد :)) 

+ ممنونم *-*\

101 روزگی وبت مبارک D:

#متفاوت باشیم

سپاس بیکران D: 
#حمایت-از-متفاوت-ها

چ شیرین *-*

100 روزگی ت مبارک *-*

خوشحالم به نظرت شیرین بوده =) 
ممنون *-*

چه خوب مینویسی :)))))

مرسی، باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم :)

من نمیشناسمت، توام نمیشناسیم.. ولی قلمت خیلی زیبا بود یه جورایی محوم کرد

امیدوارم بتونم مثل تو بنویسم:)

من...واقعا نمیدونم باید چی بگم، کاش میدونستم و میتونستم یه جوری میزان خوشحالیمو نسبت به حرفت بیان کنم... فقط ممنونم ازت و امیدوارم بتونی بهتر از من بنویسی :))

متشکرم ازت:) ولی حس میکنم یکی از دلیلاش اینکه ممکنه تایپ شخصیتی تو یه F باشه و من یه P ام.. دوست دارم باهات بیشتر اشنا بدم.

افتخار میدید؟

=) اینو درست نگفتیا، من T ام -.- 
خب...از کجا باید شروع کرد D":

خوب پس من رد دادم که چقدر خفن احساسی مینویسی:---:

+

نمیدونمD":

واقعا ؟ نویسنده کارش همینه دیگه :") یه جورایی درک و دیدن از زوایای مختلف... (البته که من خودم رو نویسنده نمیدونم راستش... )
+ خب... خوبی، خوشی ؟ D": 

خوب درسته، منم میتونم بنویسم ولی نه صحنه ی احساسی، من صحنات اکشن مینویسم

+

مرسی شما خوبی داداش؟

میگم شما تلگرامی چت رومی چیزی داری بتونیم بهتر باهم بحرفیم؟

البته قصد جسارت ندارماTT

شاید من اون رو هم بتونم بنویسم..نمی‌دونم. 

+ چاکر شما ^-^ 
والا من ندارم... 
نه بابا خواهش میکنم. 

اوه ببخشید قصد بدی نداشتم، فراموشش کن :)

قصد بد؟ "-" 

هلو میخوام>_<

امیدوارم بهش برسی +-+ 
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">