۱ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

 خشم می‌تونه چیز خوبی باشه. می‌تونه یک محرک باشه و بهت انگیزه بده. می‌تونه منجر به کارهای بزرگ بشه. برای من اما اینطور نیست. خشم باعث شده این دو روز مغزم توان پردازش کردن اطلاعات رو نداشته باشه. برای همینه که نسبت به مجازی شدن امتحان‌ها بی‌تفاوتم، یا وقتی بهم زنگ می‌زنن نمی‌تونم جواب بدم. مغزم گیر افتاده. گیر افتاده بین خون‌ها و فریاد و اشک‌ها، بین غم‌های بزرگ. 

 «باید غم بزرگ رو به کاری بزرگ تبدیل کنیم.» این جمله‌ایه که احتمالا اولین بار در ده سالگی شنیدمش و در طول زندگیم خیلی بهش فکر کردم. نمی‌دونم می‌شه این غم رو هم به کار بزرگ تبدیل کرد یا نه، تا الان فقط تونستم به خود اون غمی که در قلب و ذهنمه بپردازم. اخبار مختلف رد می‌شن و من فقط به بزرگ شدن غم و خشمی که درونمه فکر می‌کنم. به آدم‌هایی که تا حالا ندیدمشون و دوستشون دارم. به اینکه چقدر در برابرشون ترسو و ضعیفم. فکر می‌کنم که اون‌ها نترسیدن؟ آدم لحظه‌ی آخر زندگیش چقدر ترس رو حس می‌کنه؟ یا وقتی داره کتک می‌خوره چقدر از وجودش درده و چقدر ترس؟ 

 تقریباً هر روز به این فکر می‌کنم که دلم می‌خواد داستان آدم‌ها رو ثبت کنم. مثلاً ازشون مستند درست کنم یا جایی بنویسم که فراموش نشن؛ که مردم یادشون نره کسی که شنیدن مُرده چه داستانی داشته. فکر می‌کنم مهمه که بفهمیم آدم‌ها زندگی داشتن و روزی زنده بودن، چون احتمالاً زندگی چیزیه که نباید از دستش بدیم، حتی اگه بترسیم.  

 احتمالاً ترسیدم. اگه نمی‌ترسیدم شاید می‌تونستم با غم بزرگم یک کاری کنم؛ اما فکر می‌کنم که چقدر دست خودمه که باهاش کاری انجام بدم؟ در نهایت چه چیزی رو می‌تونم فدا کنم؟ مثلا می‌تونم بمیرم؟ می‌تونم؟ 

 مرگ چیزیه که هر روز باهاش مواجه می‌شم. مرگ آدم‌ها، رویاها و زندگی رو می‌بینم. نمی‌دونم آدم چقدر می‌تونه با از دست رفتن چیزها ادامه بده. نمی‌دونم کی به دیدن مرگ همه چیز عادت می‌کنم.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰