«که ما قرار گذاشتیم نور باشیم٬ مهم نیست که شب چقدر تاریکه.»
- آرمینا سالمی
«که ما قرار گذاشتیم نور باشیم٬ مهم نیست که شب چقدر تاریکه.»
- آرمینا سالمی
خشم میتونه چیز خوبی باشه. میتونه یک محرک باشه و بهت انگیزه بده. میتونه منجر به کارهای بزرگ بشه. برای من اما اینطور نیست. خشم باعث شده این دو روز مغزم توان پردازش کردن اطلاعات رو نداشته باشه. برای همینه که نسبت به مجازی شدن امتحانها بیتفاوتم، یا وقتی بهم زنگ میزنن نمیتونم جواب بدم. مغزم گیر افتاده. گیر افتاده بین خونها و فریاد و اشکها، بین غمهای بزرگ.
«باید غم بزرگ رو به کاری بزرگ تبدیل کنیم.» این جملهایه که احتمالا اولین بار در ده سالگی شنیدمش و در طول زندگیم خیلی بهش فکر کردم. نمیدونم میشه این غم رو هم به کار بزرگ تبدیل کرد یا نه، تا الان فقط تونستم به خود اون غمی که در قلب و ذهنمه بپردازم. اخبار مختلف رد میشن و من فقط به بزرگ شدن غم و خشمی که درونمه فکر میکنم. به آدمهایی که تا حالا ندیدمشون و دوستشون دارم. به اینکه چقدر در برابرشون ترسو و ضعیفم. فکر میکنم که اونها نترسیدن؟ آدم لحظهی آخر زندگیش چقدر ترس رو حس میکنه؟ یا وقتی داره کتک میخوره چقدر از وجودش درده و چقدر ترس؟
تقریباً هر روز به این فکر میکنم که دلم میخواد داستان آدمها رو ثبت کنم. مثلاً ازشون مستند درست کنم یا جایی بنویسم که فراموش نشن؛ که مردم یادشون نره کسی که شنیدن مُرده چه داستانی داشته. فکر میکنم مهمه که بفهمیم آدمها زندگی داشتن و روزی زنده بودن، چون احتمالاً زندگی چیزیه که نباید از دستش بدیم، حتی اگه بترسیم.
احتمالاً ترسیدم. اگه نمیترسیدم شاید میتونستم با غم بزرگم یک کاری کنم؛ اما فکر میکنم که چقدر دست خودمه که باهاش کاری انجام بدم؟ در نهایت چه چیزی رو میتونم فدا کنم؟ مثلا میتونم بمیرم؟ میتونم؟
مرگ چیزیه که هر روز باهاش مواجه میشم. مرگ آدمها، رویاها و زندگی رو میبینم. نمیدونم آدم چقدر میتونه با از دست رفتن چیزها ادامه بده. نمیدونم کی به دیدن مرگ همه چیز عادت میکنم.

احتمالا هیچ وقت بعد از اینکه وبلاگ نویسی رو ول کردم، فکر نمیکردم قرار باشه دوباره بهش برگردم؛ اما برگشتم. اونم خیلی اتفاقی! اسفند پارسال بود. نمیدونم چی شد که از وبلاگ های بیان سر در آوردم. خوندمشون. آرشیو هاشونو زیر و رو کردم. (چقدر علاقه داشتم- و دارم- که برم اولین پست یه وبلاگ رو بخونم و ببینم نویسندهی وبلاگ چطوری شروع کرده. باحاله به نظرم.) و...یهو دیدم من چقدر میخوام بنویسم. چقدر نوشتن دور بوده برام و چقدر اصلا این نوشتن زیباست.
با خودم کلنجار رفتم. میدونستم که نباید به مجازیِ ترسناک برگردم. میدونستم چقدر میتونم خودمو درگیر کنم؛ اما هرچقدر "ولش کن، بیخیال شو، به چه درد میخوره اصلا ؟!" به خودم گفتم، نتونستم بیخیال بشم و تصمیم گرفتم با اینجا و بقیه آشنا بشم. پس کامنت گذاشتم و شدم همون احتمالا عضو آینده =))
الان که دارم به یک سال پیش فکر میکنم، حقیقتا برام عجیبه که بقیه خیلی راحت باهام آشنا شدن، من اگه عضو آینده یهو میاومد و از ناکجا آباد کامنت میذاشت و خیلی خودمونی صحبت میکرد، حس مشکوکی بهش میداشتم راستش :دی
جالبه که اون موقع که قرار بود "عضو آینده ی بیان" باشم هم تردید داشتم که ثبت نام کنم. تردید داشتم که واقعا میخوام وارد این محیط بشم و اصلا بخوام نوشته هام رو اینجا به اشتراک بذارم؛ولی بالاخره تصمیم گرفتم بیام.
خلاصه نوشتم. احتمالا اولش نوشتم "برای اینکه لایک بشم"؛ ولی الان دیگه نه. الان برای خودم مینویسم. مینویسم که بتونم افکار نامرتب و گاهی آشفتهام رو آروم کنم.
و الان من اینجام. تغییر کردم. احساسات مختلف رو داشتم و از زندگیم نوشتم. شاید هر فکری راجع به وبلاگم کردم ولی همیشه آخرش بهش حس خوبی داشتم،چون این وبلاگ بخشی از منه.
پس تولدت مبارک.
توی یه اپیزود از سریال فرندز، بین فیبی و جویی یه بحثی پیش میاد درمورد خودخواهی. جویی میگه که همه ی آدما بدون استثنا خودخواهن. اونا کارهای خوب رو هم برای حس خوبی که به خودشون میده انجام میدن. حتی وقتی بهترین آدما یه کار خوب انجام میدن صرفا برای اینه که خیالشون از بابت خوب بودنشون راحت باشه و احساس رضایت داشته باشن؛ ولی فیبی مخالفت میکنه و سعی میکنه یه مثال نقص بیاره، که نمی تونه. مثلا توی همون اپیزود کلی تلاش میکنه تا کارای خوب غیر خودخواهانه انجام بده. بعدش یکی از کاراشو تعریف میکنه و میگه :« قایمکی رفتم و تمام برگ هایی که جلوی در خونه همسایه پیرم بود رو جارو زدم؛ ولی مچم رو گرفت و مجبورم کرد آب سیب با کیک بخورم. بعد خیلی حس خوبی داشتم. پیرمرد عوضی :)))) .»
اولش که به قضیه نگاه کردم، فکر کردم :« چه غیرمنطقی ! بیخیال...نمی تونه کار خوب غیر خودخواهانه ای وجود نداشت باشه. ».
ولی یکم که گذشت...دیدم که وای نه، این یه حقیقته ! آدما به یه حیوون کمک میکنن؛ ولی بعدش توی فضای مجازی به اشتراکش میذارن. بازیگرها و خواننده ها به بچه های جنگ زده کمک مالی زیادی میکنن؛ ولی مطمئن هستن که پایگاه های خبری قراره این کارشونو به گوش همه برسونه و این اونارو بین مردم محبوب تر میکنه.
یکم که بخواییم دقیق تر بشیم، میرسیم به خودمون. ما از بچگی نمرات خوبی میگیریم و از معلم و پدر و مادر انتظار تشویق و جایزه داریم. یک جور قرارداد بین ما و بزرگترا. انگار که بهمون میفهمونن : "نمره خوب که گرفتی و مارو سربلند و خوشحال کردی، حالا تو هم خوشحالیتو بدست میاری."
ما به همسایه هامون کمک می کنیم، چون میخوایم به عنوان یه آدم خوب ازمون یاد شه و احساس خوبی داشته باشیم. ما با اقوام و فامیل با مهربونی رفتار می کنیم تا بعدش بیان بگن :« دختر/پسر فلانی رو دیدی ؟ آفرین بهش. » ما همه ی اینکارارو میکنیم. چون خودخواهیم و احتمالا خودخواه بودن عادتمون شده. ما نیاز داریم به تشویق و تحسین شدن. ما می خوایم ثابت کنیم که آدم خوبی هستیم.
آره. ما خودخواهیم.
میگم نباید اینقدر هیچکاری نکنی. هنوز انقدر وقت هست برای خسته شدن. انقدر وقت هست برای غم داشتن. انقدر وقت هست برای یه گوشه نشستن. انقدر وقت هست برای نتونستن.
میگه خودم نمیخوام اینطوری باشم. خستگی دیگه رفته تو وجودم. یهو پیداش شدا. من اصلا نمیخواستم. بعد یهو به خودم اومدم دیدم داره میگه بشین. خسته ای. چشمات داره بسته میشه. تموم بدنت درد میکنه.
میگم بازم خودت که میدونی. خسته ای واقعا ؟
میگه اولش نه. نمیخواستم خسته باشم. میخواستم بلند شم. میخواستم به اینکه "با نشستن کاری درست نمیشه" ایمان داشته باشم...ولی یکم که گذشت، دیدم نه. واقعا خسته ام. دیگه مغزم نمیتونه درست فکر کنه. برای همین به حرف خستگیه گوش دادم.
میگم نمیشه اینطوری. بلند شو دیگه.
میگه ببین، به خودم نمیرسم. از معاشرت با هیچکس لذت نمیبرم. افکارم دیوونم میکنه. از روح و جسمم خسته ام. هیچی خوشحالم نمیکنه.
میگم ولی بازم. زندگیه.
میگه کاش تموم شم.
اینو که میشنوم دیگه چیزی نمیگم. خستهست. میزارم چشاشو ببنده.
میگه ببخشید. میبینی ؟ خودمم نمیخواستم اینو بگم. حرف من نبود. حرف خستگیه بود.
باز چیزی نمیگم. یهو به خودم اومدم دیدم داره راست میگه. ما همه خستهایم فقط.
میگم کاش خستگیه بره.
میگه کاش خستگیه بره.
یک روز آقا دلدار، دلش شکست. دلش را بُرد پیش شکسته بند و گفت :«دلمو بند بزن.»
شکسته بند جواب داد :«این دل با بند زدن درست نمی شه. باید ببریش پیش آقا جوشکار.»
آقا دلدار با دل شکسته، رفت پیش جوشکار.
جوشکار دست به کار شد؛ اما هرچه دل شکسته را جوش داد، نشد که نشد.
جوشکار ابروهای پهنش را بالا انداخت و گفت :« آقا دلدار، دلت از آهن هم سخت تره. از خیرش بگذر و بندازش پشت کوه.»
آقا دلدار هم دلش را انداخت پشت کوه و از آن روز به بعد شد، آقا بی دل
از مجموعه قصه های الکی پلکی، مجید راستی
+ یکی از بهترین کتابهای بچگیام.